به نیلوفرایی که میتونن تن مرده ی مرداب رو زندگی ببخشند غبطه میخورم.
زندگی نیلوفرانه زیستن است!!!!
شعر زیر که سروده ی آقای " یوسف محمدنژاد " است رو تقدیم میکنم به همه ی نیلوفرای عاشق...!
نیلوفرانه!
دنبال چه هستی در پس چه میگردی ؟
در سراب زندگی عشق را باید جست.
عشق همان زیبا زیستن است
گل نیلوفر در مرداب بودن است
دیده ای نیلوفر عاشق را در پساب بی رمق
که چگونه بر امواج رقصان می تند ؟
عاشقی نیلوفرانه بودن است
در پساب و گنداب زندگی
همچو نیلوفر گل دادن است
فاصله است میان شقایق عاشق دشتهای سبز و نیلوفر آبی مرداب !
شقایق عشق زمین است در بستر حیات
و نیلوفر عشق درون است در بستر ذات!
شقایق بر سر خاک در دل گرماش رمیده
نیلوفر در دل آب فرو رفته و بر خود تنیده !
شاید گلی را توان روییدن در آب باشد
اما هنر بودن در مرداب هرگز.
مرداب رود خسته و مانده ی روزگار است
بی حرکت و بی رمق
بی جنب و جوش رود خروشان
ساکت و آرام افتاده در گوشه و کناری
چنانکه بوی تعفن گرفته
و منتظر باد سوزان گرمای سرطان است
که نفس آرام و بی حیاتش را در کام جان گیرد.
شاید
نیلوفر عاشق خسته به چهره ی مرداب رنگ و بویی ببخشد
و چشم گذرگهان را
به سوی این دل افسرده افکند
برعکس نیزار که حصار دور مردابش بیشتر هویدایش می کند
و خجالت بودن مرداب را رسوا می کند.
نیلوفر عاشق
رنگ و بوی عشق و بودن را
تلاش چگونه زیستن را نوید می دهد.
اگر مرداب را توان درک حقیقت نیلوفر بود
که مرداب نبود!
بلکه رودی پیوسته به دریا بود .
دنبال چه هستی در پس چه می گردی؟!
که درس بودن و شدن را
تنیدن در مرداب زندگی و شکفتن گل حیات را
گل نیلوفر آموخته است.
گل نیلوفر همینجاست!
در کنار این مرداب!
کیست که دریابد نجوای این گل عاشق را...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:40 توسط
|
مرداب و نیلوفر مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها می خوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره، پس اگه کسی رو دوست داری، برای داشتنش سالها صبر کن. |
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:8 توسط
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:1 توسط
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه كردم ترس تموم وجودمو برداشت كه شا يد منم يه روز مثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از كنار مرداب دور شدم . حالا وقتي كه مي بينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم كه از تنهايي نميرم و حالا ميفهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب كرده .

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:11 توسط
نیلوفر
از مرز خوابم مي گذشتم،
سايه تاريك يك نيلوفر
روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
***
در پس درهاي شيشه اي رؤياها،
در مرداب بي ته آيينه ها،
هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم
يك نيلوفر روييده بود .
گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت
و من در صداي شكفتن او
لحظه لحظه خودم را مي مردم .
***
بام ايوان فرو مي ريزد
و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .
كدامين باد بي پروا
دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟
***
نيلوفر روييد،
ساقه اش از ته خواب شفّا فم سركشيد
من به رؤيا بودم
سيلاب بيداري رسيد
چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم
نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود
در رگهايش من بودم كه مي دويدم
هستي اش در من ريشه داشت
همه من بود
كدامين باد بي پروا
دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:18 توسط





