تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

تقدیم به تو

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن ، شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار، خانه ی ما اینجاست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 13:51  توسط   | 

رواق منظر چشم من آشيانه توست

                                                کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 17:27  توسط   | 

به تو من میرسم از این شب نیلوفری ............ به تو من میرسم از این راه خاکستری

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 16:33  توسط   | 

سلامی دوباره

تاب بنفشه می دهد، طره ی مشک سای تو

                                                 پرده ی غنچه می درد، خنده ی دلگشای تو

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 12:23  توسط   | 

نیلوفرانه!

به نیلوفرایی که میتونن تن مرده ی مرداب رو زندگی ببخشند غبطه میخورم.

 زندگی نیلوفرانه زیستن است!!!!

 شعر زیر که سروده ی آقای " یوسف محمدنژاد " است رو تقدیم میکنم به همه ی نیلوفرای عاشق...!

 

 نیلوفرانه!

 دنبال چه هستی در پس چه میگردی ؟

 در سراب زندگی عشق را باید جست.

 عشق همان زیبا زیستن است

 گل نیلوفر در مرداب بودن   است

 دیده ای نیلوفر عاشق را در پساب بی رمق

 که چگونه بر امواج رقصان می تند ؟

 عاشقی نیلوفرانه بودن است

 در پساب و گنداب زندگی

 همچو نیلوفر گل دادن است

 فاصله است میان شقایق عاشق دشتهای سبز و نیلوفر آبی مرداب !

 شقایق عشق زمین است در بستر حیات

 و نیلوفر عشق درون است در بستر ذات!

 شقایق بر سر خاک در دل گرماش رمیده

 نیلوفر در دل آب فرو رفته و بر خود تنیده !

 شاید گلی را توان روییدن در آب باشد

 اما هنر بودن در مرداب هرگز.

 مرداب رود خسته و مانده ی روزگار است

 بی حرکت و بی رمق

 بی جنب و جوش رود خروشان

 ساکت و آرام افتاده در گوشه و کناری

 چنانکه بوی تعفن گرفته

 و منتظر باد سوزان گرمای سرطان است

 که نفس آرام و بی حیاتش را در کام جان گیرد.

 شاید

 نیلوفر عاشق خسته به چهره ی مرداب رنگ و بویی ببخشد

 و چشم گذرگهان را

 به سوی این  دل افسرده  افکند

 برعکس نیزار که حصار دور مردابش بیشتر هویدایش می کند

 و خجالت بودن مرداب را رسوا می کند.

 نیلوفر عاشق

 رنگ و بوی عشق و بودن را

 تلاش چگونه زیستن را نوید می دهد.

 اگر مرداب را توان درک حقیقت نیلوفر بود

 که مرداب نبود!

 بلکه رودی پیوسته به دریا بود .

 دنبال چه هستی در پس چه می گردی؟!

 که درس بودن و شدن را

 تنیدن در مرداب زندگی و شکفتن گل حیات را

 گل نیلوفر آموخته است.

 گل نیلوفر همینجاست!

 در کنار این مرداب!

 کیست که دریابد نجوای این گل عاشق را...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:40  توسط   | 

مرداب و نیلوفر

 مرداب برای به دست آوردن نیلوفر سالها می خوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره، پس اگه کسی رو دوست داری، برای داشتنش سالها صبر کن.

   
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 20:8  توسط   | 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 20:1  توسط   | 

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه كردم ترس تموم وجودمو برداشت كه شا يد منم يه روز مثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از كنار مرداب دور شدم . حالا وقتي كه مي بينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم كه از تنهايي نميرم و حالا ميفهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب كرده .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 10:11  توسط   | 

 

نیلوفر

از مرز خوابم مي گذشتم،

سايه تاريك يك نيلوفر

روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود .

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

***

در پس درهاي شيشه اي رؤياها،

در مرداب بي ته آيينه ها،

هر جا كه من گوشه اي از خودم را مرده بودم

يك نيلوفر روييده بود .

گويي او لحظه لحظه در تهي من مي ريخت

و من در صداي شكفتن او

لحظه لحظه خودم را مي مردم .

***

بام ايوان فرو مي ريزد

و ساقه نيلوفر برگرد همه ستون ها مي پيچد .

كدامين باد بي پروا

دانه نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد ؟

***

نيلوفر روييد،

ساقه اش از ته خواب شفّا فم سركشيد

من به رؤيا بودم

سيلاب بيداري رسيد

چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم

نيلوفر به همه زندگي ام پيچيده بود

در رگهايش من بودم كه مي دويدم

هستي اش در من ريشه داشت

همه من بود

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 9:18  توسط   |